یه پنجره رو به خدا
یه حنجره رو به قفس
یه جسم خالی از تووُ
یه کپسول پر از نفس
یه قبله مانده تا خدا
درین صراط مستقیم
و تو پرازنفس نفس
ومن یه قُلک عقیم
بگو که تقسیم نشد
جیره ی همدرد شدن
بگو که پشت میزها
چگونه نامرد شدن
بگو از آن همسفری
که پشت سنگر دود شد
بگو از آن قاصدکی
که با نسیم مفقود شد
بگو که خانه ی بهار
چه بی پلاک میشود
بگو که ریشه ی زمین
دوباره پاک میشود
یه پنجره رو به خدا
یه حنجره رو به قفس
با پلک بسته ات بگو
دیگر نمیکشی نفس
+تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388
ساعت 11:46
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|
صفحه ی جدید تقویم، جای ردپای قرمز
و اسانسی از طبیعت، به تن هوای قرمز
بوسه ی ابر بهارو لب خشک یه بیابون
چه دل انگیز و گوارا، بوسه ای با رژ قرمز
چهره ی سیاه و دودی ،صدای قه قهه مردم
پشت این چهره کسی هست با همون کلاه قرمز
اگه این تنگ دل ما به زلالیه یه آبه
پس بریز تو این شکسته،دو سه تا ماهی قرمز
یا مقلب القلوب و سفره ی سبز طبیعت
و یه تبریک به تو ای دوست با گلی برنگ قرمز
+تاريخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
ساعت 1:10
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|
زمان هرگز نمیمیره زمان هرگز نمیپوسه
زمان دستای تاریخو برای چی نمیبوسه !؟
اگه کفش زمین تنگو اگه کار جهان لنگه
منو این گربه میدونیم که ایران مهد فرهنگه
صدای قلب این ملت پر از تکبیروفریاده
شهادت میده این دیوار شعارایی که میداده
جواب بله رو میداد عروس روز رفراندوم
و استقلال و آزادی پیام موجی از مردم
صدای پای مشروطه به گوش ملتم کر بود
همین تقویم میدونه که شاه مملکت؟ ..ر بود
تریبونای آزادو نسیم بهمنی در راه
شفای جنبشی تضمین ،به زیر تیغ این جراح
زمان هرگز نمیمیره زمان هرگز نمیپوسه
زمان دستای تاریخو برای چی نمیبوسه !؟
+تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387
ساعت 3:14
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|
این شناسنامه ی بی نام چرا باطل نیست؟!
هیچ سفینه ی نجاتی کمتر از شاتل نیست؟!
من به نردبان دی ان ایه خود مشکوکم
و به این تنی که انسانیتش کامل نیست
منه طوفان زده از سقوط برگ ترسیدم
فصل پاییزیه جنگلی به چشم می دیدم
اشکم از گونه سرازیر به چراغ الکلی
آتشی گرفتم و باز به خود پیچیدم
کودکی دستان کوچکش مرا میخواند
غیرت عروسکش را بیشتر می داند
و من در پیله ی خود رویای پروانه شدن
ننگ بر پروانه ای چو عنکبوت میماند
+تاريخ یکشنبه پانزدهم دی 1387
ساعت 13:32
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|
زیر پامو ندیدم فرودم اضطراری بود
قتل من عمدی نبود کاری که تکراری بود
زیر پامو ندیدم کفشای من هم کور بود
فاصله بین منو تو پشت عینک دور بود
این بالا مه غلیظی چشارو میگیره
مه شکن ها همه خاموش کسی میمیره
این بالا دستای آدما چقد سنگینه
خون هر کی که صداش بلندتره رنگینه
این ورا به نرخ واکسیا همه میخندن
اون پایین دوچرخه هاشونو کجا میبندن!؟
توی باغچه ی عدالت گلایی پژمرده
تا گل سرخی دراومد نسل شب آزرده
یکی نقشه میکشه بازی رو باید ببره
روی این الاکلنگ همیشه بالا بپره
یکی هم مثل تو قربونیه یک ندیدنه
ضربان خط شده پایان این تپیدنه
این بالا مه غلیظی چشارو میگیره
مه شکن ها همه خاموش کسی میمیره
+تاريخ یکشنبه هشتم دی 1387
ساعت 22:12
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|
شماره های معکوس
لبخندهای مبهم
تکرار سیب گفتن
پشت نگاهی درهم
کادری برای موندن
اما نه یادگاری
یک کاغذ سفیدو
بازم سیاهکاری
یک قاب خالی از من
با خاطرات مرده
یک بغض تازه شاید
اما ترک نخورده
گروه خونیه ی من
اینبار طرد می شد
عروس قصه میمرد
زوجی که فرد می شد
یک مشت خاطراتم
می سوخت در نگاهی
خونی که خشک می شد
از فرط بی گناهی
شماره های معکوس
بازم اشاره می شد
سه، دو، یک ، دوباره
عکسی که پاره می شد

+تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
ساعت 23:52
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|
شهر شرجی زده ی بی فانوس
گربه هایت همه مردند امروز
شکم سگای من سیر نشد
باز هم سرفه به جنس اگزوز
شهر پر پنجره ی بی سایه
خاک تو مضحکه ی مردم شد
نسل من از تب و تاب افتاده
به خیالم تاج ایمان گم شد
به کدوم ستاره باید تکیه کرد
وقتی مهتاب ازینجا طرد شد
حرفهای من سیاسی نیستند
دل من از آسمون هم سرد شد
باز هم زلزله و طوفان و سیل
هر روز به انتظار یک آواری
ترو خشک میسوزن و بازم خبر
که میانگین تلفات شده آماری
شهر آدمهای بینی سوخته
فصل بی برگی تو تمدید شد
مردمت سجده ی شکر میدانند؟
به گمانم آسمان تهدید شد
شهر شرجی زده ی بی فانوس
آدمکهایت چه کورند امروز
دستهاشان به گناه آلوده
باز هم سرفه به جنس اگزوز

+تاريخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
ساعت 21:37
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|
خدا خیرت بده جانت سلامت
گهر بارون بشه حرف و کلامت
خدا خیرت بده من یک فقیرم
کمک کن تا به درد خود نمیرم
کمک کن تا دلت آروم بگیره
نزار امشب زنی بی نون بمیره
رو پیشونیم گردی از مصیبت
کمی پاکش کنی بازم غنیمت
صدای ایش و اوش این خیابون
به گوشم کر شده،از تو چه پنهون
به دستم پینه بسته ترس،،تشویش
دوباره یک مزاحم باز تفتیش
نمیدونم خدا از من چه می دید
که از درخت رزقش اینچنین چید
درسته فقر ایمانم رو کشته
ولی دستم بروی مرد مشته
فقیر کوچه بازار بهشتم
ازین دنیا بجز ذلت نکشتم
کمک کن تا به فردا دل ببندم
نپوسم از غم دردم،،نگندم
کمک کن تا دلت آروم بگیره
نزار امشب زنی بی نون بمیره
+تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
ساعت 11:59
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|

تلنگری دوباره ترانه هامو له کرد
تو آسمون حسرت، هوای دل رو مه کرد
تاریک شد نگاهم، ستاره ای درخشید
خدا هم منتظر بود بهش بگم ببخشید
فاصله ها چه کم شد میون ناباوری
ندا اومد که ای دل، خدا میگه کافری
تو توشه ی سفر رو یه گوشه جا گذاشتی
حتی واسه جهنمم انگاری جا نداشتی
ترانه ضربه میزد، دلم درو وا نکرد
برای توبه کردن ذره ای حاشا نکرد
حکایتی تازه بود مرگ دلو غرورم
گفتم که ای خدایم من از تو دوره دورم
زاده شدم به غفلت،دنیا جای من نیست
نمره ی هر گناهم نبوده کمتراز بیست
درای رحمت وا شد،ستاره ای درخشید
خدا هم منتظر بود،فریاد زدم ببخشید
+تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
ساعت 22:15
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|

گورکنان دلم را زنده بگور کردند
در پس بی ثباتی فکر ظهور کردند
کشتند اعتقادم ، کشتند باورم را
چشمان مذهبم را آنان چه کور کردند
هرچند ادعاشان کر کرده گوش عالم
به جای صید کوسه،ماهی به تور کردند
+تاريخ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
ساعت 17:8
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|
چرا برات مهم باشه
اسم کسی رو بدونی؟!
یا حرفای دل اونو
از تو نگاهش بخونی؟!
نوشته بودید واسه من
که اسم مهم بوده و هست
اما بدون هویتم
بدون اسم نمیشه پست
پستی اینه که آدما
اسمو بهونه میکنن
جنسیتو ظواهرو
همش نشونه میکنن
بازم میگم که اسم من
زیاد مهم نیست مگه نه؟
پشت نقاب صورتم
فرشته هم نیست مگه نه؟
***
+تاريخ چهارشنبه دوم اسفند 1385
ساعت 15:16
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|
راه درست چه اشتباست
بیراهه راهه آدماست
تا بد باشی حتی بهشت
جای خوده خوده شماست
هر کسی از راه میرسه
دم از خدایی میزنه
حرفای تازه رو هنوز
دفتر کاهی میزنه
یکی نشسته اون بالا
تکیه داده به صندلی
یکی هم اون پایینترا
حسرت نون بربری
عجب عدالتی داره
این زمونه با آدماش
ارزش هر کسی شده
حکایت جیب باباش
کفر نمیگم اما چرا
خدا با اون آدم بداست
گناهشون گردنشون
بازم خدا،شکرت بجاست
+تاريخ جمعه بیست و نهم دی 1385
ساعت 17:33
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|
کلاغ پر، گنجشک پر
گلای باغچه پرپر
هوا تار، دلا تار
بازم صدای گیتار
شکسته دلی باز
اومد صدای آواز
در سرم هواییست
هوای پاک پرواز
چه سختست پریدن
به ابرا رسیدن
قصه ی سکوتو
تا آخر شنیدن
هوا گرگ، هوا میش
درنده تر شد از پیش
برای آخرین بار
بازم برنده ام، کیش
+تاريخ جمعه بیست و دوم دی 1385
ساعت 21:56
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|
بعده یه عمری اومدم
که آپ کنم زمونه رو
گفتم بیام تا دیر نشد
جلا بدم این خونه رو
فقط میخواستم که بگم
ممنونم از کامنتاتون
میمونه توی دل من
قشنگیه اون حرفاتون
اما متاسفانه:
بعضیا هستن که میان
یکسره تبلیغ میکنن
نمیدونن وبلاگ چیه
الکی تمجید میکنن
از محصولات و شرکتا
از خودشون و شرکا
واسه خودشون باز میکنن
ویسکی و شایدم کوکا
عزیزه من..دوست گلم
کامنت جای نظره
اگرم میخوای تبلیغ کنی
یه جای دیگه بهتره
ولی بازم ممنونم از
دوستای با معرفتم
اونایی که نظر میدن
که آخره رفاقتن
***************
ایندفعه هم که حرفام
با چندتا تا بیت تموم شد
که دیگه نگی اکانتم
تو وبلاگت حروم شد ...
+تاريخ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385
ساعت 10:48
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|