شهر شرجی زده ی بی فانوس
گربه هایت همه مردند امروز
شکم سگای من سیر نشد
باز هم سرفه به جنس اگزوز
شهر پر پنجره ی بی سایه
خاک تو مضحکه ی مردم شد
نسل من از تب و تاب افتاده
به خیالم تاج ایمان گم شد
به کدوم ستاره باید تکیه کرد
وقتی مهتاب ازینجا طرد شد
حرفهای من سیاسی نیستند
دل من از آسمون هم سرد شد
باز هم زلزله و طوفان و سیل
هر روز به انتظار یک آواری
ترو خشک میسوزن و بازم خبر
که میانگین تلفات شده آماری
شهر آدمهای بینی سوخته
فصل بی برگی تو تمدید شد
مردمت سجده ی شکر میدانند؟
به گمانم آسمان تهدید شد
شهر شرجی زده ی بی فانوس
آدمکهایت چه کورند امروز
دستهاشان به گناه آلوده
باز هم سرفه به جنس اگزوز

+تاريخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
ساعت 21:37
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|