یه پنجره رو به خدا
یه حنجره رو به قفس
یه جسم خالی از تووُ
یه کپسول پر از نفس
یه قبله مانده تا خدا
درین صراط مستقیم
و تو پرازنفس نفس
ومن یه قُلک عقیم
بگو که تقسیم نشد
جیره ی همدرد شدن
بگو که پشت میزها
چگونه نامرد شدن
بگو از آن همسفری
که پشت سنگر دود شد
بگو از آن قاصدکی
که با نسیم مفقود شد
بگو که خانه ی بهار
چه بی پلاک میشود
بگو که ریشه ی زمین
دوباره پاک میشود
یه پنجره رو به خدا
یه حنجره رو به قفس
با پلک بسته ات بگو
دیگر نمیکشی نفس
+تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388
ساعت 11:46
نويسنده : زیادم مهم نیست...مگه نه ؟؟؟
|